جون2014:

توی روزهایی هستم که حسابی واسه تقویت زبان به لیسینینگم میرسم! به یکی از دوست های خیلی قدیمی سفارش فیلم های آمریکایی میدم میگه یه دنیا هم فیلم کره ای دارم میخوای؟!با تعجب میگم تو هم؟؟؟؟؟؟؟؟تو دیگه چرااااا؟؟؟؟؟؟؟؟ بابا جومونگ!!!!!!! بیچاره تا مدتها سوژه داده دستم!

سپتامبر:

نشسته ام توی یکی از کلاسها و فقط نیم ساعت تا امتحان ترم مونده. به سحر می گم هیچ میدونی همون اندازه که شانس بالایی برای فاندphdاز امریکا هست به همون تناسب هم شانس خیلی خیلی کمی برای فاند مستر داریم؟! عموماتوی امریکا برای مستر فاند تعلق نمی گیره!

میخنده و میگه منکه دارم واسه مستر به کره جنوبی فکر میکنم ! یه لحظه مات میشم و بعدش از خنده عین بمب میترکم و میگم شوخی جالبی بود!!!!

اوایل اکتبر:

ترم جدید با همه ی سختی هاش از راه رسیده...توی این مدت اونقدر سحر رو با اسمهای کره ای ژاپنی چینی صداش کردم که حسابی کلافه شده...

20اکتبر:توی سالن کامپیوتر دانشگاه نشسته ام و وب گردی میکنم...وبلاگ یه ایرونی رو پیدا کردم که واسه تحصیل رفته کره جنوبی(سئول)...نمیدونم چرا دیگه نمیخندم! چرا نگاهم رنگ واقعیت نداره؟؟ چرا حواسم به خودم نبود؟؟باز هم یه دوست خیالی...نه...یه عشق خیالی! دوباره کی عاشق شدم؟!!!!!

خسته ام ...دلتنگ و کلافه(!)

نماد دانشگاه emoreرو میچسبونم به سقفم...یه جایی بالای تختم که وقتی چشمامو باز میکنم نگاهم بهش بیوفته ...شاید...فقط شاید از این وضعیت خفقان آور نجاتم بده!

" بگذار دوست بمانیم  دوست خیالی من !عشق همه چیز را خراب می کند ! "