میروم...با همه ی خستگی هایم میروم...با همه ی احساسات متفاوت و عقایدعجیب و غریبم و با همه ی تنهایی هایم میروم...

میروم و همه ی این حرفهای صدمن یک غاز را پشت سرم جا میگذارم...همه ی این بی اعتمادی های ریز و زورگویی های درشت! میروم تا همه ی این پچ پچ های مسموم که از همین خانه ی اشنای قدیمی تا بیگانه ترین کوچه ی این شهر جاریست را درست پشت سرم جا بگذارم... با یک چمدان میروم...یک چمدان که تنها برای دارایی های خودم جا دارد و بس... میروم که خودم را بسازم و زندگی ام را ... میروم که رها شوم از همه ی آدم ها ...همه ی دلبستگی ها از همه چیز و همه کس .

خدایا متشکرم که هرازگاهی بایک سبد پراز حرفهای سوزنی به سراغم می ایی تا به یادم اری که باید رفت ـ تنها و مصمم!