پاییز می آید و در روزهای یکنواختم برای خودش جای کوچکی باز میکند...این روزها دانشگاه برایم حکم خانه ی اولم را داردتعجب!!!!!!!روزهایی در تقویم این ترمم دارم که 12ساعت تمام در دانشگاهم(!)

فرصت کوچکی به سراغم می آید و با چند بسته نودل و چوب چینی هایم به خانه ی دیانا میروم...واینگونه میشود که یک شب زیبای پاییزی رقم میخوردچشمک( آن هم با آن همه خوراکی های رنگی خوشمزه که دیانا برایم می آوردزبان!!!!!!و آن همه خنده ها ی بی امان که لابه لای چوب چینی هایمان به دهانمان میگذاریمنیشخند!!!!!!) و در اخر هم عکس های شب پاییزیمان را جا میگذارم و این پست هم سیاه و سفید و بی یادگار میماند ...ناراحت

 PS جایی درست در وسط پرانتز دوم دیانا برایم پیامی میفرستد: "معنای سکوت شب را تنها ماه میداند که بالای این همه تاریکی ایستاده است و برای زمین سیاه و خاموش آیه های روشنی را تکرار میکند تا مبادا فراموشش شود که فردایی سپید در راه است..."