سحر باز هم ازپیشنهاد عرشیا میگوید و میخندد...امیرحسین رابطه برادرخواندگیمان را با برچسب پررنگی به من میچسباند وبعد هم پیشنهاد عرشیا را پیش میکشد و میخندد و میگوید بیا به حرف برادرت گوش کن و قبول کن!!!!!!

من اما...با ماسک همیشگی ام میخندم ... میخندم و میترسم(!)از این پوسته ی سنگی که به دور قلبم پیچیده ام و از این همه بی تفاوتی میترسم!ناراحت

قدم میزنم و در بطن سرد پاییز فرو میروم...بی اعتنا به تمام احساسات مبهمی که در گذشته هایم جا گذاشته ام از دست های رنگی پاییز که در لابه لای درختها میلغزد عکس میگیرم.

دانشگاه در اغوش پاییز دلفریب!

نیمکت هایی که من می پسندم...!نیمکت های همیشه تنها!

جنگلک!!!!!!!!!!!!!!مخفی دوست داشتنی من!!!!!!!!!!!

واما...رز هایی که دست های پاییز از دیرباز برایشان امان نامه ای امضا کرده است!

هرنوع سنگ فرشی را دوست می دارم....(سنگ فرش های نارنجی دانشگاه emoreرا نیز!!!قلب)

.