به کرم سبز بیندیش!بیشتر زندگی اش را روی زمین می گذراند. به پرندگان حسد می ورزدو از سرنوشت وشکل کالبدش خشمگین است.

می اندیشد:من منفورترین موجوداتم!زشت.کریه.ومحکوم به خزیدن بر روی زمین.

امایک روز مادر طبیعت از کرم میخواهد پیله ای بتند.کرم یکه می خورد... پیش ازان هرگز پیله نساخته. گمان میکند باید گور خود را بسازد و اماده ی مرگ می شود. هر چند از زندگی خود تا ان لحظه نا خشنود است به خدا شکوه می برد:خدایا درست زمانی که سرانجام به همه چیز عادت کردم اندک چیزی را هم که دارم از من می گیری.

خود را نومیدانه در پیله حبس می کند و منتظر پایان می ماند.

چند روز بعد درمی یابدکه به پروانه ای زیبا تبدیل شده. می تواند به اسمان پرواز کندو بسیار تحسین اش کنند. از معنای زندگی و برنامه های خدا شگفت زده است.

(از کتاب مکتوب/پائولو)