زل می زنم توچشمهای خوشرنگش و می گم آخه پدر من ما دیگه بزرگ شدیم!با عقاید مربوط به خودمون و با شخصیت های متفاوت.چرا انتظار دارید که همه مثل شما فکر کنن؟متفکر

یه اخم پررنگ می شینه رو پیشونیش و میگه هروقت مستقل شدین با عقاید خودتون زندگی کنین!!!!!!تعجب

دیگه ادامه نمی دم...با خودم می گم اینجا ایران از حریم خصوصی و عقاید خصوصی وحتی نفس کشیدن های خصوصی هم خبری نیست!ساکت

زیر لب زمزمه میکنم "استقلال"...اینجا...توی سرزمین قوانین احمقانه استقلال یک بانو=ازدواج آن بانو ضرب در مجذور فاصله ی او از آزادی!!!!!!!!!!!!!! ( قانون چهارم نیوتن)نیشخند

دوست دارم فریاد بزنم بگم آهای ایرونی که ادعات سر به فلک کشیده اخه تو که حتی نمیتونی یه برابری ساده رو اثبات کنی چطور داری دم از عدالت می زنی؟؟ اهای تویی که  همه ی افتخاراتت رو جمع کردی تو هزار و ایکس سال پیش!!!! از حالا بگو...از حالا که دیگه کوروشی نیست...از قرن21...از حالا که خودتی و خودت!داری با قوانین کی زندگی میکنی؟!

چای سرد شده ام رو سر میکشم...این هم از شروع روز جدیدمون!قهر

لبخند تلخی می زنم و دوباره می رم سراغ کره ی زمین رومیزی و باز هم میگردم دنبال نقطه ی متقارن ایران! یه جایی اطراف آمریکا..."سرزمین فرصت ها"...چقدر "استقلال" میتونه لذت بخش باشه...لبخندی می زنم...به نظر میرسه استقلال من با استقلال بقیه ی دخترای ایرونی یه کمی متفاوت از آب در میاد! ولی چه اهمیتی داره؟! ظاهرا همه ی زندگی من متفاوت از آب درومده!!!!!ابرو

به "ّبورسیه" فکر میکنم... به امریکا...به زندگی جدیدم و به همه ی کسانی که خدا سر راهم قرار داده تا بهم ثابت کنه که هیچ چیز غیر ممکن نیست.خدایا دوستت دارم.قلب