دارم از اولین جلسه ی یوگا برمیگردم اونقدر زوق دارم که طاقت نداشتم برسم خونه بعد بیام سراغ دفترخاطرات عزیزم!به نزدیک ترین کتابخونه ای که رسیدم زدم کنار و اومدم سراغ اینترنت تا این همه احساسات رنگی رو تخلیه کنم مبادا از تجمع بیش از حدش بین راه بترکم!!!!!!

خب ما کمی تمرین مدیتیشن داشتیم و کمی هم تمرین تنفس بعدشم چند تا تمرین دیگه که من عاشقشون شدمقلب

 تموم وقتایی که روبه بالا دراز میکشیدیم با شیطنت چشامو باز میکردم اخرش هم وقتی به مربی گرامی گفتم که من تو حالت رو به بالا با چشمای باز بیشتر ارامش دارم بهم گفت که از بستن چشمات میترسی!باید ترساتو  بشناسی!!!!!!استرس( ای ارواح خبیث از من دوری کنید من از هیچکدوم شما نمیترسممنتظر)

البته دقیقا فهمیدم که منظور مربی چی بودهناراحت ولی خب من یه کمی به خودم فرصت می دم و از خداجون هم بخاطر تموم فرصت های جدیدی که بهم داده از صمیم قلب ممنونملبخند