یه نگاهی به مانتوهام میندازم...بین سبز و مشکی موندم!!!!!با خودم میگم این مشکیه رو بیشتر دوست دارم فقط یه کمی با کوتاهیش مشکل دارم! آهی میکشم و آخرش هم به حرف دلم گوش میدم!منتظر

یه تیپ اسپرت و یه کلاه سفید...همه چیز آمادست واسه یه دوچرخه سواری دونفره(من و داداشم) تا ساحل...

ساحل حسابی شلوغ بوده و منم حسابی حالم گرفته میشه!!!اومده بودم آروم شمافسوس

بی توجه به شلوغی ها میشینم رو یه سنگ با پاهام تو آب بازی میکنم و با یه ملودی آروم انگلیسی به رویاهام فکر میکنم چیزی نمیگذره که همه شاهد یه دعوای مسخره میشیم... یه نفس عمیق میکشم و غمگین میشم...چرا نمیتونم این مردم رو بپذیرم؟!چرا از این تفاوت فرهنگی جوش میارم؟!عصبانیدو نفر کماکان دارن با صدای بلند به هم توهین میکنن و مردمم که حالا انگار مشتاق ترند دیگه کلا بیخیال دریا شدن و دارن به مستند "خشونت در ساحل" (به کارگردانی اقای ایکس از سرزمین قوانین احمقانه!!!!) نگاه میکنن...کلافه

با داداشم برمیگردیم...

کلافه ام...نه بخاطر اینکه شاهد یه رفتار ناهنجار اونم توی یه فضای عمومی بودم تعجببلکه واسه ناتوانی هام!!!!!!!!گاهی ...فقط گاهی اوقات واسه سازگار کردن خودم توی محیط اطرافم دچار مشکل میشم...سفر 2 ساعته ی من بدون هیچ دریافت انرژی مثبتی از دریا به پایان میرسه

به همین راحتیناراحت