لپ تاپم رو برمی دارم و یه رمان هم از استفانی مایر میریزم توش و راه میوفتم سمت ساحل.هنوز100قدم از خونه دور نشدم که زنگ میزنن! زهی خیال باطل ...بازهم تنها نیستمافسوس...ازحالا میدونم که باید دورخانم استفانی مایر رو خط بکشمتعجب!!!!!!!!
تا میرسیم یسنا و جواد میپرن توآب حالا من بیچاره موندم و عباس و یه مشت مردم که عقلشون تو چشماشونه عصبانی(!)
ناخوداگاه یاد رمان گرگ ومیش میوفتم انگار من bellaهستم و اینها هم مردم شهر فورکس!(پس ادوارد کجاستدل شکسته؟؟!!!)
حصیر روپهن میکنیم رو ماسه ها و  زل میزنم به دریا... عباس هم شروع میکنه از هردری حرف زدن!
به خودم میگم ane محض رضای خدا تو هم یه چیزی بگو...اون ماسک همیشگی رو بذار رو صورتت! حالا با این لبخند مصنوعی احساس یه آدم کودن رو دارمآخ!!!!!
یسنا از آب درومده و روی ماسه های خیس مینویسه:lemon
بهش میگم این اسم یه شخصیت کارتونی نیست؟! با کمی خجالت می گه نه این اسم دوست نیمه خیالیمه!!!!!اینبار با یه لبخند واقعی بهش میگم اوه منم چندتایی از این دوستای خیالی دارمچشمک...چشماش برق میزنه و  با هم میخندیم...عباس درمورد دوستای خیالی من حسابی کنجکاو شده ولی من توضیح بیشتری نمی دم!
بعدازخوردن تنقلات و یه عالمه حرفای بی ربط برمیگردیم خونه.
بطور احمقانه ای احساس خوبی دارم.نمیدونم  بخاطر فکر کردن به دوستای خیالی ام بوده یا حضور پرحرف و جالب عباس!سوال
شب از نیمه گذشته زیرلب میگم خداحافظ روز من تو هم به خاطرات پیوستی.../بای بای

فایل پیوست شده از 3 آگوست 2014
00:30بامداد