دوباره روزهای سخت شروع شدند و من با تصور آینده ای زیبا بازهم به سختی ها لبخند میزنم!ابرو
میدونم که این روزهای سخت به یادمون میندازن که زندگی هنوز جریان داره...
(امتحان بیوشیمی1و آلی2درست دریک ساعت و یک روز !)نگران
200صفحه جزوه ی دست نخورده واسم دست تکون میده(!!!!!!)در حالی که کمتراز یک هفته واسشون وقت دارم.استرس
خب البته همه چیز کماکان به روال عادی خود ادامه میده و من به طرز وحشتناکی دارم از سختی ها استقبال میکنم!!!سوال
و اما از احساسات عجیب دیشب ... در مراسم جشن عقد عزیزی که بوی کودکی هام رو داشته به این فکر میکردم که
چرا تمایلی به داشتن همچین مراسم هایی نیستم؟؟
چرا همه ی این اتفاقات برای من تارنمای خیلی خیلی دوری داره؟؟
روزی میرسه که پامو از رویاهام بکشم بیرون؟؟
من...آنه...از شهر فورکس...به خودم قول میدم چند سال بعد در حالی که از حس غربت به آرشیو این وبلاگ پناه میارم به این سوالات جواب روشن و واضحی بدم(!)