امروز با جواد رفتم دنبال کارای زبان.جواد چشمهای آبی خوشرنگی داره وقتی بهش نگاه می کنم ناخداگاه به این فکر می کنم که چند سال دیگه قراره همیشه یکی دو جین از این چشم ابی ها رو دوروبرم ببینم!!!!!

فروشگاه کاسپین با اون همه کتاب های زبان منو به وجد آورده بود و مدام توی قفسه ها وول میخوردم!

این سالها همه ی زندگی من حول محور مهاجرتم می چرخه...

زیر لب به خودم می گم: یه روزی "می رم" که یه روزی هم "برگردم"!!! نمی رم که بمونم... با این همه  جالبه که همه ی تصورات من از آینده "فقط" تو بازه ی زمانی ای گیر کرده که:"وقتی می رم"!

بی توجه به مردم توی خیابون یه کمی بلند تر می گم رویای من به من سلام بده!