اولین روز از ترم جدید رو شروع کردم...بعداز خوردن یه صبحونه ی کامل و رویاپردازی از سفر بزرگم شاهد طلوع آفتاب بودم...به یاد حرف دوستی میوفتم که میگفت این روزهای پایانی فصل زیباترین روزها هستن گرچه هرکسی قدرت دیدنش رو نداره!!!!!!متاسفانه  همینطوره و مردم خیلی زود لابه لای زندگی آدم بزرگا گم میشن!ناراحت

تو مسیر خیلی آروم میرونم امروز از کولر هم خبری نیست شیشه ها پایین و اجازه میدم که  هوای خنک یه صبح تابستونی که طعم پاییز رو داره وول بخوره تو صورتم!!!!سوال

دانشگاه حسابی خلوته.درخت کریسمس کنار برکه ی کوچولومون داره چرت میزنه! و ساختمونهای دانشگاه هم همینطور!

چندتایی عکس میگیرم و بعداز کمی معطلی میفهمیم که کلاسها برگزار نمیشن! به خودم میگم عب نداره لا اقل بعد مدتها از فوائد سحرخیزی استفاده کردیم!!!لبخند عطر نون تازه ست که حرفامو تصدیق میکنه!این هم امروز تازه ی من.