دوباره به لنگرگاه آرامش میرم و آهنگی رو که توی آخرین پست گذاشته شده رو پلی میکنم!به یاد حرف دوست عزیزی میوفتم که از غرور پررنگ مونیکا میگفت و به یاد خودم میوفتم که احساسم اصلا چیزی شبیه به احساس دوست عزیزم نبود و پی میبرم که تمارین عدم توقع کار خودشونو کردن شاید واقعا دارم به کارهای مردم بی تفاوت تر میشم (قوانین جدید من)!خوشحال میشم و برای برهم نزدن این خوشحالی اصلا به پیج نظرات وب نمیرم...حال و هوای وب مثل همیشه میاد میشینه توی قلبم انگار نشستم روی تاب بلندی!ته دلم مدام خالی میشه !
به مطالب کاری ندارم به نویسنده ی عزیز هم همینطور تنها و تنها انرژی که از لابه لای این خاطرات و تک تک عکسهاش دریافت میکنمه که آرومم میکنه همه ی این اتفاقاتی که در دورترین نقطه از ایران عزیزمون برای این دوست دلاورنورمون داره میوفته در واقع لباسی هست به قدوقواره ی رویاهام که اونها رو واسم واقعی تر از همیشه جلوه میکنه! من برای راه بلندم و شروع دوباره ی سخت کوشی هایم گه گاهی به این انرژی نیاز دارم.
دوست غربت نشین من روزهایت خوش