قرآن رو میذارم جلوی آینه ای که دیانا واسم گرفته ...یه کاسه که گلهای ریز فیروزه ای داره برمیدارم و با دقت و وسواس توش آب میریزم... گلی که مامان واسم چیده رو پر میکنم توش... بعد هم یه عکس میگیرم و حالاهمه چیز آماده ست واسه مامان مسافر من.خاله میاد و مامان هم دیگه کم کم آماده میشه ...تا اتوبوس همراهیشون میکنم چند تا از همسایه ها هم همراهشون هستن که تعدادشون کم نیست. دم در اتوبوس قران رو نگه میدارم که تک تکشون وقتی میرن تو از زیرش رد شن...اتوبوس راه میوفته و خانمی که کنارم واستاده گریه میکنه! یا امام رضا به خودت سپردمشون.