دلم حال و هوای نوشتن های کتابی را دارد!

پدر با عطر گرم آنجلش از کنارم میگذرد و من همه ی آن عطر را با خنکای مطبوع یک شب پائیزی یکجا هورت میکشم ... خاطراتی در دوردست ... روزگاری بود و عشقی... زندگی ساده ی بی رویایی...و تپش پررنگ قلب هایی...(!)

اگر فرصتی بود و بازمیگشتم قطعا قدم به آن مسیر دلفریب پوچ نمیگذاشتم اما حالا هم که به آن می اندیشم  چیزی شبیه به پشیمانی مطلق برایم ندارد!!!! گمان میکنم هرگز نداشت...!!!!

خیلی زود دل میکنم از گذشته هایم... این همه واحد درسی پردردسر...جا به جایی دیوانه کننده ی اساتید...دغدغه ی مقاله های ننوشته...و در نهایت لبخند جنگجویانه ی همیشگی!!!!!!!!!!!

به دوست مجازی ام می اندیشم!در ان لنگرگاه امنش آقای همساده ای دارد و دلخوشی های ریز و درشتی و موفقیتی به بلندای اورست که حسابی به آن بنازد!

به گمانم می آیدکه واژه ی "به گمانم می آید" عبارت درست و درمانی از آب در نمی آید........!!!!!!!!!!!!ولی حالا که آمده است و به ذهن ناهشیار من چسبیده رهایش نمیکنم!!!!!!پس...به گمانم می آید تا زمانی که این دختر موفق اورستی(!) برای آینده اش نقشه میکشد من هم از خواندن وبلاگش لذت خواهم برد .

در خلسه ی دیوانگی ام رویایی میبینم و سرزمینی و آمریکایی در دوردست...برایم کافی ست که بیداری نجویم!!!!!!!برایم کافی ست./