دیانا با همان عطر گرم همیشگی اش می آید و عید قربان را را تبریک میگوید...عیدی ام را میدهد و می رود! ماریلا(!!!!!) اعتقادش را بلند بلند به زبان می آورد:

"دیانا دارد حسابی لوس ات میکند ـ با این همه هدیه و خوراکی! - "

به زالزالک ها نگاهی می اندازم و میخندم

صدای شوخ و شنگول خودم را میشنوم  که میگوید:

"جای خواهر نداشته ام است..."قلب