روز زیبایی داشته ام! صبح شفافی در یک پاییز تازه از راه رسیده و کلاسی که استاد به فراموشی می سپاردش! و بعد هم عیدی دوست داشتنی دیانای عزیزم که مثل همیشه سهم قابل توجهی از شیرینی روزم را به خودش اختصاص می دهدقلب...مریم می آید و با هم به اتاق کامپیوتر می رویم.کمی گپ میزنیم و بعدش چیزی بزرگ کشف می شود(!)متفکر

می دانم که هرگز سعی نکرده ام که همزاد پنداری کنم! به همزاد عزیزم فکر نمیکنم و تنها چیزی که میتوانم بگویم این است:"بهتر است فاصله ات را با من حفظ کنی عزیزمتعجب!!!!!!! در هر کجای این کره ی خاکی هستی خوش باش"(!)

خودم به اندازه ی کافی دیوانگی های شاعرانه ای دارم و حالا با یک عدد همزاد که بیاید وهمان نیمه ی گمشده ی معروف را تکمیل کند ترکیب دیوانه کننده ای از اب در می اییم که با این همه عقاید عجیب و غریبمان هیچ بعید نیست دنیا را زیر و رو کنیمنیشخند!!!!!!!!!!!!!!

به هر حال من همچین موجود نازنینی را جذب نکرده ام ولی کسی در زندگی ام پیدا شده است که روح آیینه گونه ای دارد...به حرفهایش گوش میدهم و لبخند میزنم...درمورد عقایدمان و فرهنگ های اشتباهی و در مورد مردمی که در ادراک نابالغشان حبس شده اند گپ میزنیم!!!!سوال

صادقانه میگویم که شجاع تر از من است!باز هم میخندد....

عقایدش را و قوانین مختص به خودش را مطرح می کند –ازادانه – و حتی برایشان می جنگد ولی من هنوز هم در همان پیله ی خودم حبس شده امناراحت....دلم میگیرد...

نمیخواهم کسی را بیازارم...صبورانه میگذارم این چند سال هم بگذرد...در سرزمین متفاوت ها متفاوت بودن خیلی هم جالب میشود!لبخند

در کلاس عصر از خستگی لبخندهایم بی رمق میشوند...مریم از راه میرسد و مدادی در دستت هایم میگذارد...خستگی هایم فرو میریزند...مدادی برایم آورده که خودش از آن استفاده میکند...این یعنی برای من از تعلقاتش گذشته...حتی برای یک روزهم که شده بی مداد چشم میماند ـ تنها لوازم آرایشی که استفاده میکند!!!!!!!!!ـ وقتی میدانم که مردم این چیزهای کوچک را درک نمیکنند کلافه میشومناراحت...به خودم میگویم هی aneبگذار روز زیبایت برای خودت بماند.

"مردم را در همین لحظه که در زیر این درخت مهربان نشسته ای و چیز مینویسی  به حال خودشان رها کن"چشمک

فرشته