مبارزه

این روزها...روزهای شرجی ...روزهای بیکاری! کلاس های دانشگاه تق و لق و من هم کسل تر از همیشه ...برای ده هزارمین بار فکر میکنم که بعد این دو ترم چه خاکی باید بر سرم بریزم؟ یک سااااااااااااااااااااال در خانه ؟؟؟

این روزها مدام از بیکاری عرق می ریزم!!!و به تابستان بد وبیراه میگویم ! بعد از مدتها می آیم به وبم و چیز می نویسم...می روم به درامافون و پست های جدید درامافون نویس جوانمان را میخوانم و به صدای لا لایی اش گوش میدهم و به چیزی فراتر از آن هم!

به سایت دانشگاه های استرالیا و هلند هم سرک می کشم...

فصل سوم داون تاون ابی را هم شروع میکنم...

با سرعت مورچه یک صفحه دیگر از کتاب لودیش را میخوانم و نت بر میدارم...

به حرف دیانا فکر میکنم که انسان ها چطور بروی زمین آمدند یا ظاهر شدند(دو فعل با دو معنی کاملا جدا... دومی نماینده ی داروین و اولی ...)

به روز تولد دیانا فکر میکنم و به یک سورپرایز از دیوانگی هایم!!!!

پسر جوانی با موهای بورش در حیاط عمویی که دیگر حیاتی ندارد تمرین بکس می کند ... مبارزه...مبارزه...

هر کسی به یک نحوی مبارزه می کند...

یکی با مشت هایش مثل او

یکی در خاموشی مثل من!

/ 0 نظر / 14 بازدید