سالگرد ازدواج دیانا

یک در قدیمی کوچک آنجاست ...

درست همانجا که باز می شود به کوچه پس کوچه کوچه ها ی خاک خورده ی کودکی هایمان .

به من شیرینی تعارف میکنی و من برمیگردم به همانجا که دریست به دنیای کودکی ها ...

یک روز لباسی پوشیده بودی سراسر سفید و باشکوه ! میرفتی تا به دنیای جدیدی قدم بگذاری...

و من اینجا ماندم تنهای تنها ...

حالا من چه میکنم با دنیای بی تو؟!

در درس هایم خودم را غرق میکنم ... در گروه های اجتماعی فعالیت میکنم ... در دنیای مجازی هم یک سایت کوچک دارم که در خلوت خودم مینشینم و استنباط خود را از جهان و مافیهایش می نویسم_برای تو_!...ذره ذره چمدانم را میبندم برای رفتم! من باز هم دورتر و  دورتر میشوم یک روزی میرسد که چیزی جز این نوشته نمی ماند و تو نمی دانی که چقدراز تنهایی خسته‌ام. بگو مردمان را چگونه تاب آوردی در همان دنیای جدیدی که در امتداد دنباله باشکوه لباس عروست جوانه زده بود؟! من هر شب در نزد موسی برایت دعا میکنم تا عصایی برایت بیاورد از صبوری اش ... دلم هزار سال نوشتن می‌خواهد برای تو...تنها برای تو .  کتاب‌هایی که ریخته وسط اتاق مرتب می‌کنم و نامجو گوش میدهم و به طعم شیرینی سالگرد ازدواجت فکر میکنم و بغضی کهنه که در ته گلویم مدام بالا و پایین میرود!!!

من می‌خواستم بی سر و صدا ته زمستان به اول بهار پیوند بخورد و بگذرد، بس که حس تازه شدن ندارم. انگار هنوز کرختی رفتنت با من است.راستی یک عروسک داشتی اسمش چه بود؟؟"نرسی"به گمانم!

 او هم به گمانم با بادها رفت درست در جایی که من ایستاده ام وآماده برای رفتن! به راستی خانه ی باد کجاست؟! در گوش من نجوا کن: هیچ کجا...هیچ کجا


Ps:دیانای عزیزم اگر این کلمات که متبرک شده اند به حضورت را خواندی هیچ کامنتی برای این پست نگذار ...من ایمان دارم که سکوت سرشار از ناگفته هاست...

/ 1 نظر / 4 بازدید
پرنسس کوچولو

سلام. آخی چقد زیبا[گل][لبخند]