روزهای خلوت کم عمر من

بالاخره روزهای امتحانی هم با تمام سختی هایش ته کشیدند!!!!   با دیانا برای شام میرویم بیرون.من همه ی خستگی های روزهای امتحانی ام را پس میدهم!!!و در نهایت تمام استرس هایم ختم میشوند به اشک هایی که شانه های امن دیانا را خیس میکنند ...  نگاه نم دارم را از شیشه جلو ماشین دوخته بودم به چراغ های وسط خیابان و انگار که خدا هم برای بیتابی هایم دلخور بود!!!!!!!!!!

از پس تمام اینها به خانه که برمیگردم با یک قلمو و رنگ یاسی ماتی می افتم به جان دیوارهای اتاقم !

و کشیدن نت های بنفش مورد علاقه ام که ابتکار خودم بودچشمک

قلب

PS:دست نوشته ی پیوند شده : شنبه 20/June

/ 1 نظر / 7 بازدید
والری

عه؟؟چه خوب شده!!![قلب] با دست کشیدی یا شابلون؟؟