اندکی صبر سحر نزدیک است!

سختی امتحانات به اوج میرسد و من مدام برای 17ماندن معدل کارشناسی ام بیش از حد از خودم کار میکشم با تمام اینها همیشه این روزها یکی دو جین میهمان داریم !  و من هم برای همان 17 طلایی که میخ کرده ام وسط یک حافظه ی بلند مدت جزوه هایم را بر میدارم و از خانه ی خاله به عمو و از انجا به خانه ی عمه و الی آخر........ !!!!!!!!!!!!!  مدام به مادرم گوشزد میکنم که مبادا میهمانی هایش را به خاطر من کنسل کند! خب این زندگی من است نه آنها! این من هستم که در جای اشتباهی ایستاده ام نه آنها! در تمام دنیا یک کلمه ی قابل احترامی وجود دارد بنام "استقلال" و دیگران چه گناهی کرده اند که "اینجا" در "سرزمین قوانین احمقانه" استقلال را با ازدواج به اشتباه معادل سازی میکنند؟؟

بعد از همه ی این نشخوارهای ذهنی برای نجات زندگی ام بیشتر اصرار میکنم!

یک روزی میرسد که من زندگی ام را نجات خواهم داد ...

/ 3 نظر / 14 بازدید
ژولیت

تو از همین الان خودت رو نجات یافته بدون عزیزم [ماچ][لبخند]

هادی (قالب حرفه ای وبلاگ)

اگر باور داشته باشی امیدوارانه ... خیلی زود زندگی ات همانی خواهد شد که می خواهم ... برایت بهترین ها رو آرزو می کنم ... همینکه خواسته ای یعنی ... خواهی توانست