/ 3 نظر / 9 بازدید
ميشل

همون خط اول رو كه خوندم و خطاب به من بود، اشكهام سرازير شد. بد درديه وقتي انقدر درونگرايي كه حست رو كمتر كسي ميفهمه. اما تو فهميدي، يك دنيا ممنون. هرچند اين راه براي همه مهاجرها تكرار ميشه و قابل پيش بيني هست، اما حس ميكنم خودم هم بايد با تموم وجود اين خستگي ها و دلتنگي ها و استرس ها رو بگذرونم. انگار راه فراري نيست، پس صبوري ميكنم و به اينكه همه اين روزها رو داشتند و گذروندند دلخوشم.

Zahra

سلام آنه جون برای میشل عزیز آرزوی خوشبختی دارم می دانی آنه من از اینکه با سیستم یک جای غریب آشنا نیستم بیش تر می ترسم تا تنهایی و غربت و این حرفا [ناراحت] شاید من عجیب غریبم[هیپنوتیزم]

مهسا

شقایق.... درسته من امریکا نیستم اما منم دور از وظنم..این نوشته هات... با تمام وجودم درک کردم حس کردم... بغضم گرفت...